دوم مرداد دهمين سالگرد درگذشت بزرگترين شاعر معاصر
به ياد احمد شاملو
بالاتر از هر بلند و بالايي
هنگاهي كه احمد شاملو را به بيمارستان ايرانمهر بردند، چند وقتي از بستري شدن هوشنگ گلشيري در آنجا ميگذشت. روايت ميكنند شاعر بزرگ خواست كه او را به ديدار دوست قديمي اش ببرند. ديدار آنها به تمامي در سكوت گذشت، وضع جسمي گلشيري روبه وخامت گذاشته بود و توان سخن گفتن نداشت. چند روز بعد هنگامي كه احوال گلشيري بهتر شد خواست كه او را به ملاقات شاملو ببرند، اما اين ديدار آنها نيز در سكوت گذشت. اين بار شاعر بزرگ وضع جسمياش به گونهاي بود كه توان سخن گفتن نداشت. مدتي بعد بيمارستان ايرانمهر كه افتخار پذيرايي از دو بزرگ مرد ادبيات معاصر را داشت، شاهد جمع علاقمنداني بود كه براي وداع با اين بزرگان در مقابل بيمارستانها جمع شدند. ابتدا گلشيري با زندگي وداع كرد و با فاصله كمي احمد شاملو.
امروز 10 سال از آن تاريخ ميگذرد، روزي كه با سعيد مروتي رفتيم براي واپسين ديدار با شاعر بزرگ، از آن روزي كه در جلوي بيمارستان ايرانمهر جمع شده بوديم، خبر آ چنام تكام دهمده بود كه هر طور بود آنروز خود را به جلوي بيمارستاني كه با نفسهاي (با آخرين نفسهاي) شاعر بزرگ عطراگين بود. شنيده بوديم شاعر رفت، اما باور نداشتيم. حتي آن هنگام كه خيل جمعيت را ديديم با چشمهاي گريان كه گويي عزيزتزن كسشان مردهاست، باز هم خبر را باورنداشتيم. در طول سالهاي پيش از آن چنان همنفس با او و اشعارش بوديم كه مرگ را در مورد ناممكن ميپنداشتيم. همچنان كه وقتي به مانند يكي قطره از درياي مشتاقان او پا در امامزاده طاهر گذاشتيم و صداي شاعر را شنيديم از پشت بلندگوهايي كه در جاي جاي گورستان بلند بود كه ميخواند: هر گز از مرگ نهراسيدهام / اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود، باز هم خبر را باور نداشتيم. دوربين عكاسي در دستانم بود تا از مراسم وداع شاعر عكس برداري كنم، اما حضور جمعيت چنان شگفتزدهام كرده بود كه همه عكسهايم بدل شد به تصاويري از عظمت جمعيت حاضر در مراسم. جمعيتي كه اگر آمده بودند تنها به عشق او و اشعارش بود و نه هيج حساب و كتاب ديگري. هوا مرداد ماه گرم بود و آفتاب مستقيم بر سر ما ميتابيد. اما گرماي هوا را فراموش كرده بوديم. و در گوشه و كنار چشممان به دوستان درور نزديك ميخورد و حتي تعداي از همشاگرديهاي دانشگاه كه از شهرهايي بسيار دور خود را به تهران رسانده بودند. پيكر نحيف در اثر كهوليت و بيماري اش روي دستان دوستدارانش به بالاي آرامگاهش رسيد و لحظاتي بعد در ميان خاك جاي گرفت. در سوگ شاملو محمود دولت آبادي سخناني گفت و آنگاه آيدا كه بيشك بيش از هركس ديگري جاي خالي او را احساس ميكرد. ما همچنان مرگ او را باور نداشتيم. ساعتي بعد جمعيت هنگامي كه همپاي ديگران با اندوه بسيار امامزادهطاهر را ترك ميكرديم. ما باز مرگ او را باور نداشتيم، همچنان كه امروز باورنداريم و تا ابد باور نخواهيم داشت.شاملو زنده است و حي و حاضرف بسيار بيش از ما زندگاني كه در اين تكرار و ملال سر در گريبان نفس مي كشيم. بي حاصل. مگر نه اين است كه نام و ياد و اشعار او همچنان لرزه براندام بسياري مي اندازد!
نوشتن يعني نوميدي مطلق... ويرجينا وولف