17 آبان 1389
دیروز صبحبا دیدن یادداشتی کوتاه درباره عزت الله انتظامی در روزنامه شرق، یاد سه چهار سال پیش افتادم که با او رفتیم به لاله زار قدیم، یک بعد از ظهر زمستانی بود، من که حسابی کیف کردم او هم احتمالا چنین احساسی داشت، این را به خاطر اشک هایی که در چشمانش جمع شده بود، می گویم.
آن روزها مسئولیت صفحه پنجم روزنامه بانی فیلم با من بود، صفحه ای که به نقد گزارش و البته گفتگو اختصاص داشت. برایشماره ویژه جشنواره فجر قرار شد گفتگویی طولانی داشته باشیم با عزت الله انتظامی که بر عهده من افتاد و به دلیل علاقه و احترامی که برای این بازیگر بزرگ و تکرار نشدنی سینمای ایران قائل بودم با اشتیاق پذیرفتم.
قرارمان باغ فردوس بود، محل موزه سینما که انتظامی آن روزها ارتباط نزدیکی با آنجا داشت. ظاهرا گفتگو باید در مورد سینما می بود، اما حیفم آمد حالا که آدمی مثل انتظامی گیرم آمدهکه می خواهد برایم حرف بزند، موضوع را ببرم سمت سینما! ترجیحمی دادم با آدمی که یکی از طلاییترین دوران حیات لاله زار را دیده و خودش نیز در آنجا حضور داشته،درباره لاله زار حرف بزنیم، لاله زار قدیم، آنجا که نسل ما دوران شکوهش را ندیده، اما لااقل با صدای گوش نواز انتظامی (لهجه تهرانی اصیل و منحصر به فردش که گاه کلمات را جویده جویده ادامی کرد) و روایت زنده و شیرینش، می شد به آن روزهای رنگین سفر کرد... و حظش را برد.
قرار شد با او در ست از اول خیابان لاله زار شروع کنیم و بیاییم بالا به سمت لاله زار نو و او درباره سینما ها ، تئاتر ها و... بگوید و گفت... از نوشین گرفته تا ساعدی، از پیش پرده خوانی گرفته تا تئاتر و سینما و حیات حاکم در آن زمان را برایم مجسم کرد. بارها اشک در چشمانش حلقه زد، عجیب حسی داشت برای یک لحظه به خود آمد، باورش نمی شد، در باغ فردوس، زیر درختی پشت یک میز روبروی هم نشسته باشیم، گویی او نیز چون من خود را در لاله زار قدیم احساس می کرد.
بخش هایی از این گفتگو در روزنامه بانی فیلم منتشر شد، البته پس از رویت انتظامی و مطالعه خط خط آن عجیب وسواس داشت، تا به حال هیچ کس را این طور ندیده بود. مدام می گفت نکند چیزی گفته باشم که آبرویم بریزد! خیالش را راحت می کردم و البته به او حق می دادم.
در طول سالهایی که در نشریات سینمایی و فضای سینما رفت و آمد داشتم، هیچ کس را سالم تر، شریف تر و مردمی تر از او ندیدم! مردی بود به غایت نازنین، مهربان، دوست داشتنی، محترم با صدایی که وصفش را گفتم! اعتبار و محبوبیتی داشته که سالهاست همچنان در اوج، متداوم بوده، به رای و عقیده مردم بسیار اهمیت می دهد، در هشتاد و چند سالگی وسواس عجیبی دارد، نکند چیزی در این گفتگو باشد که تصویر او را نزد مردم مخدوش کند، حتی ایرادهایی از متن پیاده شده من گرفت که حق را به او دادم و مطابق میلش اصلاح کردم. مگر چند بار در زندگی آدم فرصت پیش می آید که بنشیند پای نقل انتظامی و برود به لاله زار قدیم و در خاطراتش سهیم شود...
در آن یادداشت روزنامه شرق که توسط سازنده مستندی درباره زندگی انتظامی نوشته شده، برخوردم به این عبارت آشنا که آن زمان بارها از زبان انتظامی شنیده بودم: نکنه آبروم بریزه؟!
این شد که این مختصر را نوشتم به امید اینکه گفتگوی انتظامی را پیدا کنم و برای انتشار به «مد و مه» بسپارم که گفتگویی ست بسیار خواندنی و نوستالژیک درباره انتظامی و البته دوران طلایی لاله زار، و در واقع سفری ست با ماشین زمان به دهه سی لاله زار و هرکس گذشته باز باشد (چون حقیر) بسیار از این سفر کیف می کند...