درحاشيهي جلسهي نقد و بررسي«آنجا كه برفها آب نميشوند» در كانون ادبيات ايران
نويسندهي عاشق


جلسهي كانون ادبيات در هفته پيش اختصاص داشت به رمان «آنجا مه برفها آب نميشوند» اثر كامران محمدي كه بالاخره پاي مرا براي اولين بار به اين تيپ جلسات باز كرد؛ به خصوص در انبوه گرفتاريها و تنگي وقت كه آدم فرصت نفس كشيدن پيدا نميكند، چه رسد به شركت در جلسههاي ادبي كه هفته اي حداقل دو سه تا ريز و درشتش برگزار ميشود.
از قضا پيش از جلسه كانون قراري با يوسف عليخاني در دفتر نشرآموت داشتم، وقتي ديدم او هم قصد آمدن به جلسه را داردبه اتفاق عليخاني و محسن بني فاطمه راهي خانه ادبيات شديم كه پياده تا دفتر آموت فاصله چنداني نداشت. اما براي مناما رفتن به اين جلسه نه صرفا به دليل دوستي با كامران محمدي كه به دلايل ديگري بود. چرا كه لااقل در طول اين چند سال بوده چنين جلساتي كه براي ديگر دوستان نويسندهي من برگزار شده بود اما فرصت رفتن پيش نيامده بود و يا شايد هم فرصترفتن را پيش نياورده بودم! اما علاوه بر علاقهاي كه به رمان «آنجا كه برفها آب نميشوند» به عنوان يكي از كارهاي موفق اين سالها داشتم، اين عشق و علاقه كامران به داستاننويسي بود كه ناخودآگاه مرا به آنجا كشيد عشقي كه در برق نگاه او وقتي درباره داستانهايش حرف ميزند، به وضوح ميتوان ديد. آنها كه از نزديك با او آشنايي دارند ميدانند كه آدم پر حرفي نيست و حتي شايددر برخورد اول آدم سردي به نظر برسد و زياد هم با او حال نكنند! اما كافيست كه يك مجلس پاي صحبتهايش درباره داستانهايش بنشينند تا با چهرهي كاملا متفاوقي با او روبرو شوند. كسي كه در شرايط عادي به زور حرف ميزند در چنين شرايطي ميتواند ساعتها بدون خستگي با عشق و علاقه صحبت كند..
چنين عشقي در كلام و نگاه كامران بياختيار آدم را وادار ميكند تا به احترام كلاه از سربردارد. هنگام برگزاري جلسه هم هربار نگاهم به او ميافتاد ميديدم كه با همان برق چشمانش با همه وجود به حرفهايي كه درباره رمانش ميزنند گوش ميدهد، فارغ از اينكه چقدر اين حرفها در بيان قوتها يا ضعفهاي كار اوست. اما نكته جالب آن خوشحالي بود كه كامران در مواجهه با يكي از حاضران داشت. پسر جواني كه از بابلسر در اين هواي گم كوبيده و آمده بود به تهران تا در جلسهي نقد و بررسي رماني كه بسيار دوستش ميداشت(آنجا كه برفها...) شركت كند و نويسنده آن را ببيند و از او بخواهد يادگاري در ابتداي كتاب برايش بنويسد. كساني كه از سر علاقه به رمان كامران به اين جلسه آمدند كم نبودند، اما اين يكي با بقيه فرق ميكرد چرا كه از راه دوري آمده بود و همين نشان از علاقه بسيار او به «آنجا كه برفها آب نميشوند» داشت. روبرو شدن با چنين خوانندگاني ميتواند هر نويسندهاي را سر شوق بياود مخصوصا نويسندگان عاشقي مثل كامران را كه با همهي وجود مينويسد و تمام زندگي خود را پاي نوشتن گذاشتهاست. با همين عشق سر ظهر از خواب برميخيزد و هنگامي كه سپيده ميدمد به خواب ميرود! اميدوارم كه بخش دوم اين سهگانه كه مراحل آماده سازي و چاپ را ميگذراند و بخش سوم آن كه در دست نگارش دارد، موفقيتهاي بيشتري را نصيبش كند كه استحقاق آن را دارد.
نوشتن يعني نوميدي مطلق... ويرجينا وولف