به ياد ساراماگو: نويسنده اي كه كارهايش مرا نگرفت!

اول بار او را با «كوري» شناختيم، وقتي جايزه نوبل را برده بود و مثل همه نويسندگان نوبليست  يكباره در معرض توجه قرار گرفت. ظاهرا تا اين جاي كار بايد پذيرفت كه او از جمله نويسندگاني نبود كه پيش از گرفتن نوبل در گوشه و كنار دنيا خيلي مورد توجه باشد. در پيري به شهرت رسيد و زماني هم نوشتن را به طور جدي پي گرفت كه سن و سالي از او گذشته بود. ظاهرا در جواني هم كاري منتشر كرده بود (كشور گناه)كه مورد توجه قرار نگرفته بود تا اينكه سي سال بعد «بالتازار و بليموندا» را منتشر كرد كه شهرتي برايش به همراه آورد و مدتي بعد هم با كوري نويسنده اي معروف در سطح جهان شد.

اما غرض از اشاره بالا اين كه همان زماني كه كوري در ايران براي نخستين بار چاپ شد و نام ساراماگو سر زبانها بود اين كتاب را براي خواندن به دست گرفتم، بايد اعتراف كنم كه نه اين كتاب و نه كتاب هاي ديگري از او كه خواندم مرا نگرفت. زمان خواندن كوري به نظرم تقليدي از «طاعون» آلبر كامو آمد و فكر كردم وقتي اثري در اندازه هاي طاعون هست چرا بايد يك نويسنده به خودش زحمت بدهد و نسخه ضعيف تري از آن را بنويسد!

اما به هرحال او براي همين نسخه ي ضعيف تر طاعون (به زعم من) توانست نوبل را دريافت كند.

با شنيدن خبر مرگ ساراماگو وسوسه مي شوم دوباره بروم سراغ كتاب هايش، شايد اين بار به نظرم نويسنده بزرگي آمد!