نياز به تبعيت از الگوهاي ژانر
 
حميدرضا اميدي‌سرور

روي‌پرده‌رفتن همزمان 2فيلم در ژانر وحشت مي‌تواند بهانه خوبي باشد براي نگاه به اين‌گونه سينمايي كه همواره در ايران با بي‌مهري و كم‌توجهي روبه‌رو شده است٬ اما در سال‌هاي اخير مي‌رود كه جاي خود را در سينماي ايران باز كند؛ گونه‌اي كه برخي بر اين باورند كه در جغرافياي فرهنگي و اجتماعي ايران ظرفيت چنداني براي پرداختن به آن وجود ندارد و ژانر وحشت، همانند ژانر وسترن اساسا گونه‌اي است كه با فضاي ايران انطباق چنداني پيدا نمي‌كند. اما تجربه ساخته‌شدن چند فيلم كم‌وبيش موفق در سينماي ايران ثابت مي‌كند كه چنين نقطه‌نظري چندان درست به نظر نمي‌رسد و اگر ذوق و قريحه وجود داشته باشد امر ناممكني به حساب نمي‌آيد.

در سينماي جهان فيلمسازان خيلي زود دريافتند كه از سينما همان‌طور كه مي‌توان براي خنداندن تماشاگر استفاده كرد، براي ترساندن نيز مي‌توان بهره برد و با توجه به قدرت تاثيرگذاري آن ابزار بسيار كارآمدي نيز در اين زمينه محسوب مي‌شود؛ به‌ويژه اينكه حاصل كار مي‌توانست اثري فاخر و در عين حال تماشاگرپسند از كار درآيد؛ چراكه در ابتدا منبع مورد استفاده براي ساخت اين فيلم‌ها از دل ادبياتي مي‌آمد كه براي خود وزني داشت و سنت‌هاي سينمايي مورد استفاده در اين ژانر نيز برآمده از اكسپرسيونيسم آلمان يا پاره‌اي آثار هنرمندانه از كشورهاي اسكانديناوي برگرفته شده بود. بنابراين متاثر از اين ويژگي‌ها فيلم‌هاي ژانر وحشت جلوه‌اي چشمگير بر پرده سينما مي‌يافتند كه هم به لحاظ اقتصادي و هم هنري سازندگان خود را ارضا مي‌كرد.

به اين ترتيب خيلي زود مخلوقات ادبي اين‌گونه كه آزموني موفق را در عرصه داستان پشت‌سر داشتند، راهي پرده‌هاي سينما شدند و تصورات ذهني خوانندگان اين دست آثار، تجسمي عيني بر پرده سينما پيدا كردند كه تماشاگران را از ترس ميخكوب مي‌كردند.

اما طعم اين ترس و هيجاني كه به دنبال داشت چنان به مذاق سينماروها خوش آمد كه خيلي زود گونه وحشت به عنوان ژانري محبوب براي مخاطب مورد توجه واقع شد و از همان دهه‌هاي نخستين قرن بيستم و در دوران صامت سينما با حجم قابل توجهي از چنين فيلم‌هايي روبه‌رو هستيم؛ فيلم‌هايي كه براساس شخصيت‌هايي همچون دكتر جكيل و مسترهايد، فرانكشتين، دراكولا، انسان‌گرگ‌نما و... ساخته مي‌شدند و مردم هم براي ترسيدن و لذتي كه به همراه داشت، بليت خريده و وارد سالن‌هاي تاريك مي‌شدند و اين استقبال عمومي ضامن بقا و افزايش توليد چنين فيلم‌هايي بود.

چندي بعد فيلمسازان به اين نتيجه رسيدند كه براي ترساندن مخاطب الزامي وجود ندارد كه حتما از مخلوقات ترسناك و نام‌آشناي اين‌گونه استفاده كرد و يا صحنه وقوع اتفاقات فيلم را به گورستان‌ها، سردابه‌ها، خانه‌هاي مخروبه و... برد، بلكه سينما اين توانايي و ظرفيت را دارد كه بدون استفاده از چنين عناصري نيز تماشاگر را بترساند و اين امري بود كه طي روندي به كشف هرچه بيشتر قابليت‌ها و امكانات اين مديوم منجر شد.

بدين‌ترييب آشكار شد كه در خيلي‌ لحظه‌ها و موقعيت‌هاي جاري در زندگي مي‌توان ترس آفريد و اين تنها بستگي به نوع پرداخت سينمايي آن و استفاده از قواعدي دارد كه در گونه وحشت شناسايي و تبيين شده بود. چنين دريافت‌هايي كه سنتي تازه را در ژانر وحشت شكل داد بعدها توسط فيلمسازان بزرگي همچون آلفرد هيچكاك شكل تكامل‌يافته‌اي پيدا كرد و نمونه بارز آن نيز تصوير وحشت‌باري بود كه او از يكي از حيوانات عادي يعني پرندگان در فيلمي به همين نام به تصوير كشيد.

اصولا در دهه‌هاي بعد اگرچه همچنان وسوسه كاركردن روي دراكولا، فرانكشتين، دكتر جكيل و نظاير آن وجود داشت اما طيف غالب اين فيلم‌ها آثاري بودند كه به گونه‌هاي ديگري در مخاطب ايجاد ترس و دلهره مي‌كردند. در عين حال با وجود وفاداري سينما به منابع ادبي و مخلوقات آن، خود سينما نيز دست به كار خلق مخلوقاتي شد كه البته هيچ‌يك به آن وزن و جذابيتي نرسيدند كه در نمونه‌هاي برآمده از ادبيات ديده مي‌شدند، اما با اين حال موجوداتي همچون گودزيلا، كينگ‌‌كنگ و نظاير آن نيز به اين جمع اضافه شد.

جالب آنكه با وجود مشترك‌بودن تجربه تماشاي يك فيلم براي حاضران در سالن، ميزان تاثيرگذاري بر آنها بسيار شديد بود. سواي آنكه اساسا تاريكي سالن نمايش فيلم، خود قرابتي با حال‌و‌هواي اين‌گونه سينمايي داشت، اما عامل اصلي‌تر قابليت‌هاي مديوم سينما در خلق انتظاراتي در مخاطب بود كه پاسخي غيرمنتظره و وحشت‌انگيز در قالب تصوير مي‌يافت و به خلق حس وحشت و دلهره توأم با هيجان مي‌انجاميد تا با وجود تنها نبودن مخاطب در سالن سينما (و يا تماشاي فيلم در روز روشن روي صفحه تلويزيون) اين حس طبيعي انساني يعني ترس برانگيخته شود.

اما با وجود اين قدمت طولاني ژانر وحشت در سينماي جهان در ايران، رويكرد به اينگونه در شكل جدي‌اش، سابقه‌اي چندان طولاني ندارد؛ به‌ويژه اينكه در ايران پشتوانه‌اي همچون ادبيات گوتيك نبوده كه براي ساخت فيلم‌هايي در اين ژانر مورد استفاده قرار گيرد. بنابراين راحت‌ترين راه همان استفاده از نمونه‌هاي خارجي اين سينما بوده است. صرف‌نظر از چند تجربه نصفه نيمه از ساموئل خاچيكيان در ميانه دهه‌30، نمونه‌هاي قابل اشاره تا ميانه دهه60 به تعداد انگشتان يك دست هم نمي‌رسد. تجربه‌هاي خاچيكيان نيز به‌واقع بيش از آنكه در ژانر وحشت قرار گيرند، آثاري جنايي محسوب مي‌شدند كه گاه نزديكي‌هايي با فيلم‌هاي دلهره‌آور پيدا مي‌كردند. به عبارت روشن‌تر شاخص‌ترين آثار خاچيكيان در اين زمينه بيشتر از آنكه ترسناك باشند در حد بضاعت خود، دلهره‌اي توأم با هيجان را از نوع حادثه‌پردازانه‌اش خلق مي‌كردند و نسبتي با طعم ترس نداشتند!

و مهم‌تر اينكه آثار او حال‌وهوايي كاملا تقليدي از فيلم‌هاي غربي داشتند و فضاي حاكم بر آنها نسبتي با زندگي ايراني نداشت. با اين اوصاف اگر بخواهيم يك نمونه كاملا ايراني‌شده گونه وحشت را در سينماي ايران مثال بياوريم، مي‌توان به فيلم كوتاه «جن» ساخته بهرام ري‌پور اشاره كرد كه اگرچه اين فيلم پرداخت سينمايي برجسته‌اي به لحاظ به‌كارگيري قواعد بازي در ژانر وحشت نداشت اما به دليل اينكه به سراغ يك ايده كاملا ايراني كه ريشه در باورها و عقايد اين ديار دارد، رفته بود در پاره‌اي لحظه‌ها به شكل موفقي بر تماشاگر تاثير مي‌گذاشت.

اما فارغ از اين مسئله فيلم جن نمونه خوبي است براي اشاره به يكي از نكات كليدي در ژانر وحشت كه اغلب در سينماي ما با كم‌توجهي روبه‌رو شده است و در واقع اگر در سال‌هاي اخير فيلمسازان نيز بدان گوشه‌چشمي داشته‌اند، خيلي دير اين مهم محقق شده است. اين مهم چيزي نيست جز توجه به زمينه‌هاي فرهنگي هر كشور و باورهاي موجود در آن كه براي ساخت فيلم ترسناك امري ضروري به نظر مي‌رسد. چراكه صرف‌نظر از برخي قواعد ژانر وحشت كه قابليتي فراگير داشته و حاصل واكنش طبيعي انساني در موقعيت‌هايي اين‌چنين است. هر فرهنگي تيپ‌ها، شمايل‌ها  يا المان‌هاي خاص خود را دارد كه ريشه در عقايد و باورهاي توده مردم آن ديار دارد؛

عقايدي كه هم مي‌تواند جنبه‌اي مذهبي داشته باشد و برخاسته از فولكلور و قصه‌هايي باشد كه سينه به سينه روايت شده‌اند يا اينكه مخلوقات ادبي بوده و از دنياي داستان به حافظه جمعي مردم راه يافته باشد و... .براي نمونه مخلوقاتي همانند دراكولا يا دكتر جكيل كه ريشه در فرهنگ و باورهاي كشور ما ندارند، تاثير چنداني هم براي ترساندن مخاطب اينجايي نمي‌توانند داشته باشند، مگر در آن زمينه كه حاصل قابليت‌هاي سينمايي و عناصر سبك‌شناختي سينماي وحشت است و تاثيرگذاري فراگير دارد. اما آنجا كه پاي عناصر مضموني و روايي به ميان مي‌آيد و قرار است به سنت فيلم‌هاي آغازين سينماي وحشت كه بر پايه مخلوقات وحشت‌انگيز فيلمي ساخته شود بايد به سراغ نمونه‌هايي برويم كه در ادبيات يا فرهنگ اين ديار ريشه داشته باشد و با اتكا به چنين پيش‌فرض‌هايي به ساخت فيلم‌هاي ژانر وحشت بپردازيم.

اين مسئله در كاركردن روي مكان‌ها نيز قابل اشاره است؛ مكان‌هايي نظير، قبرستان، مرده‌شوي‌خانه، حمام‌هاي قديمي، خرابه‌ها و... كه در فرهنگ ايراني مكان‌هايي ترسناك مي‌توانند باشند. به اين ترتيب شايد آن منبع بسيار خوب كه ادبيات گوتيك در اختيار سازندگان فيلم‌هاي ترسناك گذاشت را در اختيار نداشته باشيم، اما به هر حال مايه‌هايي وجوددارد كه اگرچه از غناي كمتري برخوردارند اما ظرفيت كار روي آنها  وجود دارد چرا كه به طور مشخص يك وجه از جريان ترس به زمينه‌هاي فرهنگي و نوع ارتباط با دنياي پيرامون برمي‌گردد كه توجه به تفاوت‌هاي موجود در آن ضروري به نظر مي‌رسد.

براي نمونه «شب بيست‌و‌نهم» (حميدرخشاني، 1368 ) كه در نوع خود يكي از نخستين فيلم‌هاي ترسناك ايراني محسوب مي‌شود، با وجود ضعف‌هاي اساسي‌اي كه داشت، به دليل كاركردن روي فضاهايي كاملا ايراني و مناسباتي آشنا در ميان خانواده‌هاي سنتي و باورهاي ديرينه آنها درباره دعا، طلسم يا جن به اثري ترسناك بدل مي‌شود كه محله‌هاي قديمي تهران، خرابه‌هاي تاريك و نظاير آن به دليل مانوس بودن براي مخاطب، تاثيرگذار مي‌نمايد.

اما سواي اهميت جنبه‌هاي مضموني يك فيلم در ژانر وحشت، به كارگيري قواعد ژانر نيز از اهميتي كليدي برخوردار است؛ به‌ويژه همان‌طور كه در سنت‌هاي تازه‌تر سينماي وحشت مي‌بينيم، با به‌كارگيري اين قواعد مي‌توان فيلم‌هايي ساخت كه بدون برخورداري از زمينه‌هاي مشترك فرهنگي با مخاطب، تاثير كاملي در زمينه خلق ترس بر آنها گذاشت و بسياري از اين قواعد در گذر سال‌هاي دور و نزديك و به شكل تدريجي تبيين شده‌اند و حاصل آزمون عناصري بوده‌اند كه تاثيري  يكسان و فراگير بر عواطف مشترك انساني- فارغ از اينكه به كدام فرهنگ تعلق دارند- داشته‌اند.

بنابراين با اتكا به اين قواعد مي‌توان در ساده‌ترين و بديهي‌ترين لحظه‌ها و موقعيت‌ها ايجاد ترس كرد؛ حال چه بهتر كه اين مايه‌ها در زمينه بستري مانوس براي مخاطب اينجايي و در داستاني كاملا منطبق بر فرهنگ و جامعه ايراني ساخته شود.

پاره‌اي از فيلم‌هاي موفق سينماي ايران در ژانر وحشت كه در سال‌هاي اخير ساخته شده‌اند، حاصل چنين رويكردي بوده‌اند؛ رويكردي كه در آن  اگرچه خبري از موجودات ترسناك نيست اما با اتكا به قواعد ژانر وحشت و در دل داستاني كه از زمينه‌اي كاملا ايراني برخوردار است، مخاطب ايراني را با طعم ترس بيش از پيش آشنا ساخته‌اند؛ طعمي كه تجربه نشان داده، خوشايند‌ مذاق مخاطب ايراني هم مي‌تواند باشد و آنجا كه پاي ذوق و قريحه‌اي هم- در ميان بوده نتايج قابل قبولي هم چه از نظر اقتصادي و چه از نظر ارزش‌هاي سينمايي- به دنبال داشته است؛ توفيقي كه به طور نسبي در فيلم‌هايي نظير «اقليما» (  محمدمهدي عسگر‌پور) يا «حريم» (رضا خطيبي) مي‌توان تا اندازه‌اي مشاهده كرد.

و در اين رهگذر اگر اقبال عمومي چنين فيلم‌هايي از شكلي قابل اعتناتر برخوردار باشد، دور از انتظار نيست كه سينماي ايران پس از يك دوره (طولاني) كم‌توجهي به گونه وحشت، از اين پس، از ژانري تازه برخوردار شود كه مي‌تواند تداوم داشته و سهمي از توليدات را نيز به خود اختصاص دهد.

*این نوشته در همشهری امروز منتشر شده است.