در هواي نوستالژي(1): در آستانه!
قدم زدن با كافكا در پراگ
حميد رضا اميدي سرور
«در هواي نوستالژي» قرارست، پاسخي باشد به دلتنگيهاي اين روزگار، از دريچه نگاه به گذشته، در اين واپسين سالهايي كه از جواني مانده، در اين سال و زمانهاي كه حكايت حس پيريست در جواني... در بيست سالگي ميپنداشتم كه وقت بسيار است و سر آمدن اين سالها ناممكن و همواره نيز براين مدار خواهد گذشت. زندگي در پيش رو بود و گذشته بيش از آنكه تجربه عيني ما از زيستن باشد، تجربه ذهني ما بود از همآغوشي خيال با روايت پيشسنيان از روزگاري كه سپري شده بود؛ و امروز اما هردو. چرا كه نيمي از زندگي را در پشت سر داريم و (خوشبينانه شايد) نيم ديگر را در پيش رو، نگاه به گذشته معنايي ديگر يافته همراه با غم غربت، اندوه جاگذاشتن يادگارهايي كه امروز چون از دست رفته مينمايند قدر و قيمتي يافتهاند.
آن سالها احساس برندهاي را داشتم كه ميپنداشت زمان چه سخت و كند ميگذرد، كه گويي هيچگاه به پايان نخواهد رسيد و امروز از خود ميپرسم: «باختهايم آيا؟»... باختهايم كه زمان چنين چست و چالاك ميگذرد، با سرعتي جنون آسا تا اين مجال اندك زيستن، چنين خرد و كوتاه بنمايد كه هست... در چنين احواليست كه تنفس در هواي نوستالژي گريزيست از اين ناگزير، كه اگر دلتنگي هست، چه خوشتر با عطر هوشرباي غم غربت بياميزد و يكديگر را در اين ضيافت ياد گذشته شريك كنيم، چه آنجا كه من خواهم نوشت از تجربه خويش در سالهاييست كه بر نسل ما گذشت و يا آنچه نه به صورتي عيني كه به شكلي ذهني تجربه و درك شده، چه آنجا كه فرصتي اگربود نقل و خاطرهاي از پيشينيان را جسته در اينجا واگويه خواهم كرد و چه آنجا كه شما خوش داشتيد ما را در احوال اين چنيني خود شريك كنيد...
امروز كه بر ميگردم و به گذشته نگاه ميكنم، حتي آن سالهاي سخت و دشوار دهه شصت، سالهاي گذار از دورهاي به دورهي ديگر، سالهاي تلخ جنگ و سالهاي شور اشتياق دفاع، روزهاي هول و هراس موشك باران، روزهاي جيرهبندي كوپني، روزهاي بيرنگ و بويي تلوزيون، صف بستن جماعت براي خريد كيهان و اطلاعات و... چه كسي حدس ميزد، زماني خواهد رسيد كه نسبت ايام سخت دشوار دههي شصت هم نوستالژي داشته باشيم؟
حقيقت اينكه نوستالژي داشتن به عناصر سازنده يا شاخصهاي كه از يك دوره يا زمان خاص ميآيند، ربطي به خوشي يا ناخوشي آن ايام ندارد، حكايت برقراري رابطهاي احساسي است، چه بسا رابطهاي كه تنها بعد عاطفي ندارد، بلكه آميزهي شور است و شعور. ريشه در گذر ايام دارد و نسبت ما با آن دوره (و به عبارت بهتر آن سوژه) كه الزامي ندارد درك ما از آن مستقيم و بهواسطه زيستن در آن روزگار باشد. گاه اين درك به كمك حلقههايي واسط بهدست ميآيد، حلقههايي كه به فهم ما از آن روزگار و بر انگيختن احساسات و در نهايت درك يك دوره براساس تجربهاي ذهني كه به حس نوستالژيك ميانجامد. غناي اين حس هم بي ارتباط با عمق اين تجربه نيست كه هرچه درونيتر شده باشد، بيشتر برانگيزاننده و تاثيرگذار است، حال ميخواهد حاصل تجربه و درك بيواسطه باشد و مستقيم، يا تجربه و دركي كه از طريق واسطهها فراهم آمده.
براي نمونه حضور در پراگ و رويت معماري خاص و بناهاي زيباي مناطق قديمي آن كه روزگاري فرانتس كافكا پالتو برتن، كلاه بر سر وبا قدمهايي آرام در آن گام برداشته، ميتواند براي يك علاقمند به آثار كافكا كه حتي هيچگاه به پراگ نرفته نوستالژيك باشد. كسي كه علاقهاش به آثار كافكا، از سطح يك علاقه صرفا ادبي فراتر رفته و به يك رابطه ذهني و دروني شده با اين آثار در پرتو حضور خود نويسنده بدل شدهاست. كسي كه بخشي از اين درك خود را ميتواند مديون ديدن فيلمها يا عكسهايي از اين مكانها و فضاها باشد و يا تصويري كه در خلال داستانهاي كافكا و فضاسازيهاي قدرتمندانه رماني مثل محاكمه در ذهن او ساخته شده و يا خواندن اثري مثل گفتگو با كافكا (گوستاويانوش) و يا همهي آنچه از اين دست كه پازل به اين دريافت و تجربه (باواسطه) و درنهايت برانگيختن حس نوستالژيك انجاميده.
نوستالژي در قبال يك مكان، زمان، شيء و يا در شكلي كليتر در قبال يك شهر يا يك دوره و... به دلايل مختلف مي تواند زمينهسازي شده و شكل بگيرد، دلايلي كه گاه بسيار شخصي و براي ديگران غير قابل درك است و يا براي ما غير قابل توصيف.
در اينجا قرار است در هواي نوستالژي تنفس كنيم، سخن از نوستالژي بگوييم، نوستالژي آنچه بيشتر در محدوده ادبيات و هنر قرار دارد...
نوشتن يعني نوميدي مطلق... ويرجينا وولف