دنياي بي‎كتاب فردا، عجب دنياي گندي خواهد بود!

حميد رضا اميدي سرور

آدم اين روزگار كه وقت كم دارد و يك سر و هزار سودا و دل مشغولي، در يك آن چند كار را باهم پيش مي‎برد. همين چند ساعت پيش نشسته بودم به گپ و گفت با يكي از دوستان، فسيلي چون من كه پا به پاي دنيا پيش نيامده حين صحبت تمام و كمال توجه‎ام به آن دوست معطوف بود، برخلاف من او كه  لبتاب كوچكش(نت بوك) را هميشه زير بغل دارد و آنلاين با دنياي مجازي‎ست، در حين صحبت بامن سر به داخل مانيتور كشيده و هم درگير كار خودش بود و هم  مشغول گپ با من. در ميان صحبت‎هاي دوستانه خواندن كتابي را به او پيشنهاد كردم كه از قضا آن را كه را به همراه داشتم، كتاب را روي ميز كنار دستش گذاشتم، او كه گويي  از يك سو مشغول سير و سفر در دنياي مجازي بود و درهمين حين هم با يكي دونفرهم مشغول امر مهم چت كردن، بدون اينكه سر از مانيتور لبتاب كوچكش بردارد و به كتاب نگاه كند، گفت: نسخه الكترونيكي آن را نداري؟ اين جوري راحت ترم!

جل الخالق! شاخ در آوردم. اين ديگر از حرفهايي است كه شنيدنش باعث مي‎شود فكر كنم به پايان دنيا و به مرگ همه آن چيزهاي ارزشمندي كه داريم فرصتي نمانده و پاك نا اميد و دلگيرم كرده  و از هرچه پيشرفت بشريت است، منزجر مي‎شوم.

هميشه بر اين عقيده‎ بوده‎ام كه كتاب و هويت آن بسيار وابسته به شكل مكتوب آن است، اينكه آن را لمس  و تورق كنيم، چگونه آدم مي‎تواند چشم بدوزد به صفحه مانيتور، كه چشم‎ها را زود خسته‎ كرده و به سوزش مي‎اندازد و در اين حال كلمات را بخواند و جملات را دنبال كند و پاي به جهان داستان بگذارد، جهاني مقدس براي ما كه همواره عادت داشتهايم فرايند خلق آن را با قلمي در دست و مشتي كاغذ سفيد پيش رو و با حركت اين فلم بروي سفيدي كاغذها فرض كنيم و فرايند انتشار آن و رسيدنش به دست مخاطب را در پروسه چاپ و در قالب كتاب، حال اگر حروف و چاپش سربي باشد و بتوان كوبش و فرورفتگي حروف و كلمات را روي كاغذ ديد و حتي حس كرد چه بهتر و خواندنش لذت بخش تر...  

با ور دارم رابطه خواننده كتاب با آن، رابطه عاشق و معشوق است، جذبه و كششي كه به محض جرقه  آگاهي از وجود آن و شكل‎گيري ارتباط  و تجربه‎اي مشترك به لحاظ ذهني و دروني، شكلي عاشقانه تر مي‎گيرد. كتاب را مي توان در دست گرفت، و در هرحالتي نشسته، ايستاده و يا حتي خوابيده آن را به آغوش كشيد و به عشقبازي با كلمات پرداخت! مي‎توان دستي به سرورويش بكشيم، سرمان را لاي برگ‎هاي آن برده و عطر صفحاتش را در نفسي عميق از راه منخرين به مشام بكشيم. بوي كاغذ نو و جوهر چاپ سرحالمان بياورد ويا در كتاب‎هاي قديمي‎تر بوي كاغذ كاهي و بوي گذشته، مستمان ‎كند. و همه و همه اينها جزو لذتهاي كتابخواندن است، جزو لذت معاشقه با كتاب و تاييدي بر اين نكته: كتابي كه آن را رويت نكني، در دستان جاي نگيرد و تورق نكني اصلا وجود ندارد...

بي‎دليل نيست كه نويسنده اي چون گونترگراس به نسخه الكترونيك آثارش اعتراض مي كند و در دنيايي كه شركت‎هاي بزرگي چون گوكل، دنبال الكترونيك كردن كتابها به صورت نظام مند و انبوه براي جذب كاربران بيشتر هستند، تكنولوژي‎هاي جديدي همچون «آي‎پاد» امكان استفاده از كتاب‎الكترونيك را ساده‎تر وبا حسي مجازي از ورق زدن مهيا مي‎سازند و حتي در كشور جهان سومي ما هم روزبه روز بر تعداد كتابهايي كه به صورت مجاز يا غير مجاز الكترونيكي شده و سروكله‎شان در اينترنت پيدا مي‎شود و... گونترگراس نويسندگان ديگر را نيز به اعتراض در برابر اين الكترونيكي شدن كتابها فرا مي خواند.

آنچه امروز به عنوان كتاب الكترونيك مي‎شناسيم، سايه‎اي از يك كتاب هم نيست، مولودي‎ست بي‎هويت، فرزند حرامزاده تكنولوژي ‎امروز كه به مرور خانههايمان را از داشتن مكان مقدسي چون كتابخانه تهي مي‎كند، بي‎آنكه اين تهي‎شدن را احساس كنيم، شايد اين اتفاقي باشد ناگزير در جهان آينده و چند نسل پس از ما رخ دهد. آنگاه كتاب نيز به شيء موزهاي و يا تزئيني بدل شود كه در هرخانه شايد تعداد انگشت شماري از آن بتوان رويت كرد مثل اشياء عتيقه دكوري؛ دوره‎اي كه كتابخانه ‎خود را مي‎توانيم به راحتي به هرجايي كه مي‎خواهيم ببريم، در سفرها دشواري برداشتن و همراه بردن تعداد زيادي كتاب را نخواهيم داشت، در كوچكي فضاي خانه‎ها ديگر ناراحت اين نخواهيم بود كه جا كم است، اتاقي براي خود نداريم و مجبوريم اغلب  كتابها را دركارتن گذاشته و به انباري منتقل كنيم، همه كتابها در دسترس خواهند بود و هنگام اسبابكشي به خانه جديد، جابجا كردن كتابها يكي از مشكلات بزرگمان نخواهد بود و يا حتي شايد هركسي بتواند همه كتابهاي منتشر شده در طول سال را به راحتي تهيه كند.

شنيدهايد در سالهاي دور روزگاري بود كه مي‎شد كتاب را به صورت كيلويي هم خريد، اما در آينده شايد اين ماجرا حكايتي ديگر داشته باشد. زماني كه اگر به راسته خيابان انقلاب برويد همه مغازه‎هاي كتابفروشي تعطيل شدهاند (چون آن وقت نيازي به كتاب‎فروشي نداريم) و به جاي آنها فروشگاههاي عرضه خدمات سخت افزاري و نرم افزاري كامپيوتري يا رستوران‎هاي فست فود زده‎اند (مغازه‎هايي كه روز به روز بر تعدادشان افزوده مي‎شود و از ملزومات دنياي مدرن هستند) جاي كتاب فروشي‎ها را گرفته‎اند. البته در اين زمان كافي‎نتها برچيده شدهاند، چرا كه لبتابها آنقدر كوچك شدهاند كه در جيب كت آدم جا ميشوند و در كل دنيا هم اينترنت به صورت واير‎لس عرضه مي‎شود! فكر كنيد در يك روز ابري ودر هوايي دود آلود در خيابان انقلاب چند دهه بعد قدم مي‎زنيد و آمده‎ايد كتابهاي تازه را بخريد. كتابفروش‎هاي آن زمان  بايك لبتاب بسيار كوچك، كنار فست فودها ايستاده‎اند وشايد هم نشسته و به ديوار تكيه داده و لبتاب‎شان را هم در دست دارند و شما به آنها مي‎گوييد: لطفا يك گيگ رمان خارجي و دو گيگ داستان كوتاه ايراني به من بدهيد، پولتان را به همراه فلش به كتابفروش رد مي‎كنيد و بعد هم خوش و خرم از خريد كارهاي تازه، صدها جلد كتاب را در جيبتان گذاشته و به خانه مي‎رويد و تازه كسي به شما غر نمي‎زند كه چقدر كتاب مي‎خري جاي تكون خوردن  تو خونه نداريم!

شايد حتي خبري از اين كتاب فروشهاي نسل آينده در خيابان انقلاب نباشد و همه چيز به راحتي از راه خريد اينترنتي ميسر شود. دنياي سهل و ساده خواهد بود، دنياي گندي كه اگرچه زمزمه‎هاي رفتن به  سوي آن شنيده مي‎شود، اما خوشبختانه ما تا آن زمان زنده نخواهيم بود.