در اهميت «لاربن» بودن يا

گشتيم نبود، نگرد نيست!

حميد رضا اميدي سرور

 اگر در صد سال داستاننويسي حسن مير عابديني نگاه كنيد، در اين تاريخ پر و پيمان و ارزشمند - كه مي‎توانست پر و پيمان‎تر هم باشد -به اندازه يك پاراگراف مطلب درباره كيفيت و چگونگي آثار قاسم لاربن مطلب پيدا نمي‎كنيد. نكته‎اي كه در مورد نويسندگان ديگري هم مصداق پيدا مي كند. البته نه اينكه اسم او اصلا نيامده باشد كه آمده، نيم صفحهاي هم درباره او نوشته شده كه آن هم به دليل ماجراي ابراز لطف بزرگ‎مردي چون دكتر مصدق درباره رمان لات اثر لاربن بوده، اما سواي اين ديگر اشاره مختصر، چيز ديگري نيست كه مي‎توانست باشد. لااقل اينكه آثار لاربن با همه اما و اگرهايشان، سر جمع به دلايل درون متني و برون متني به اندازه‎اي هستند كه درباره‎شان لااقل يكي دو صفحه‎اي نوشت.

اما تصميم من براي نوشتن درباره لاربن، خيلي اتفاقي پيش آمد، پس از مدتها كتاب دوجلدي و بسيار قديمي لات او را در ميان كتابها ديدم، ياد ماجراي دكترمصدق افتادم و اين مقارن بود با زماني كه تصميم داشتم، بخشي به نام كهنه كتاب در «ماني» شروع كنم و خب چه سوژه‎اي بهتر از اين، براي بخشي كه قرار است بيشتر به آنها اختصاص داشته باشد كه فراموش شده اند و مهجور مانده‎اند.

 قبل از نوشتن هم به سنت معمول، سري به درياي اينترنت زدم، نتيجه جستجو هم مثل بسياري مواقع با ناكامي همراه بود. حقيقت اينكه به نظر مي‎رسد در اينترنت فقط مطالب بسيار زيادي درباره آدمهاي مشهور مي‎توان يافت، دستيابي به اين اطلاعات اگرچه فرصت خوبي‎ست، اما به هيچ وجه كافي نسيت. در اين خلاء اطلاعاتي درباره گذشتگانمان به ويژه در حوزه فرهنگ و هنر - مخصوصا آنها كه چندان مشهور نبوده‎اند-  رفتن به سراغ اينترنت و حتي كتابهاي موجود، مشكلي را حل نمي كند. لااقل وقتي آدم سراغ اينترنت مي‎رود، دوست دارد درباره آدمهاي مهجور و كمتر شناخته شده هم مطلب پيدا كند. اما متاسفانه در مورد شخصيت‎هاي وطني‎ با شرايطي كه اشاره شد، در اين جستجو چيز دندان گيري دست ما را نمي‎گيرد، اما ظاهرا كشورها و زبانهاي ديگر اين مشكل را ندارند، و در مورد هركسي كه بخواهي، مشهور و غير مشهور، قديمي و جديد چيزي مي‎توان پيدا كرد.

از بحث دور نشويم، در اينترنت جز چند اشاره دوسه خطي به لاربن چيزي وجود ندار، اما ظاهرا دو مطلب كوتاه درباره لاربن نوشته شده، يكي در شماره 14مجله پژوهشي «اباختر» به قلم حسن اعتمادزاده در سال84 و ديگري هم يك مطلب در روزنامه اطلاعات سال 1369 نوشته علي اكبر كسمايي كه هيچ كدام از آنها را براي خواندن نيافتم، اگر مطلب ديگري هم جايي نوشته شده باشد خبر ندارم.

شايد بگوييد مگر قاسم لاربن چقدر در ادبيات داستاني ايران اهميت دارد كه اين همه دنبال مطلب درباره او رفته‎اي و ... اما به نظرم هر نويسنده‎اي در اين ديار قلم بدست ميگيرد و درحد بضاعتش به طور جدي مي‎نويسد(ضعيف يا قوي)، مهم است كه به او پرداخته شود، و لااقل دوسه مطلب تحليلي در مورد آثارش وجود داشته باشد، شايد در آينده به درد محققي خورد. سواي آن چندي پيش در خبرها خواندم كه در جايزه ادبي «فردا» قاسم لاربن به عنوان كهنسال‎ترين نويسنده حضور دارد، اين خبر هم مرا خوشحال ساخت، به خاطر آن كه لاربن در دهمين دهه زندگي همچنان برقرار و فعال است و هم متعجب كه چطور در اين سن سال كماكان حوصله نوشتن دارد.

وقتي هم كه نگاهي به تاريخ انتشار كتابهايش كردم، از نخستين آن در سال 1316 تا آخرين آن در 1384، نزديك به هفت دهه گذشته، ما نويسنده‎اي داشته‎ايم كه اين همه عمر كند (نمونه‎اش جمال‎زاده)، اما نويسنده‎اي نداشتهايم نزديك به هفت دهه به كار داستان‎نويسي و يا انتشار كتاب بپردازد، آنهم به طور جدي، يعني اينكه  آثار او اگر خيلي قوي نباشند، لااقل مبتذل نيستند. فكر مي‎كنم به همين دلايل معتقدم قاسم لاربن حقش باشد كه كسي لااقل درباره‎اش چند صفحه‎اي بنويسد، چه بسا بيش از اينها هم استحقاق داشته باشد.خاصه آنكه آثارش به لحاظ درون متني نيز حرفهايي براي گفتن دارند كه در پست بعدي درباره‎اش خواهم نوشت. متاسفانه عكسي هم از لاربن نيافتم، پس براي تزيين مطلب از روي جلد كتابهايش استفاده كردم كه يكي از آنها هم از قضا از روز نخستي كه به دست من رسيد جلد نداشت!

اين مطلب ادامه دارد، يعني درواقع اصل ماجرا كه به رمان «لات» اختصاص دارد هنوز مانده، اينها فرعش بود كه اين همه طولاني شد!

بعد التحرير: پس از نوشتن مطلب بالا يك منبع احتمالا پرو پيمانتر هم در باره لاربن يافتم، البته نه خودش را كه خبرش را. ظاهرا بابلي هاي مقيم تهران مجله اي به نام بارفروش منتشر مي كنند (بارفروش نام قديم بابل است) كه آخرين شمارهاش جشن نامه قاسم لاربن است و مقدمه اي هم از حسن مير عابديني دارد كه چون اين مجله را نديده ام، نمي دانم اين بار عابديني از خجالت لاربن درست و حسابي در آمده يا نه....